چه اتقاقی باید بیفتد ، ای همراه!
ندیده ای که حباب٬
به یک تلنگر باد٬
به چشم بر هم زدنی٬ محو می شود ناگاه؟
چه اتفاقی باید بیفتد٬
ای همراه٬
که من بدانم و تو
که عمر و هستی ما
حباب وار٬ بر این موج خیز می گذرد.
*
حباب را نفسی هست تا دهد از دست؟
من و تو را٬
ــ ای داد ــ
کجا مجال نفس٬ در قفس٬
درین بیداد٬
درین تهاجم دود٬
در این سموم سیاه٬
که همچون باد خزان، برگ ریز می گذرد!
*
فریب صفحه تقویم را به هیچ انگار٬
حساب روز و شب و ماه و سال را بگذار٬
حساب لحظه نگهدار
که چون فراری در گریز٬ می گذرد.
*
چگونه "می گذرد"ها
"گذشت" شد ناگاه؟!
چه اتفاقی باید بیفتد، ای همراه٬
که این حباب بر احوال خود شود آگاه
که لحظه ای دگر "این نیز"
نیز می گذرد!
فریدون مشیری بر گرفته از کتاب "آواز آن پرنده غمگین"
Copyright © 2008 - Designed by : Helma and Maryam


