امشب را نیازی است به نوشتن.نمی دانم از چه ولی باید نوشت.چیزی که به درستی نمی دانم چیست، ذهنم را آشفته کرده و اجازه تمرکز بر روی هیچ امری را نمی دهد.
حس می کنم باید بنویسم ولی حتی نمی دانم از کجا باید آغاز کنم.تمرکز ندارم.فکرم به هزار و یک جا می رود و باز نمی گردد.اگر این نشود و آن بشود؟! اگر این برود و آن بماند؟! اگر دنیا زیر و رو شود؟! اگر همه آرزوها توهمی بیش نباشند؟! اگر همه چیز قسمت باشد و همه تلاش ها تنها غریزه؟! هذیان گو شده ام، نه؟خودم هم هیچ نمی دانم امشب بر سرم چه آمده !!!
تنها دلم می خواهد چیزی بخوانم یا بنویسم ولی نه نوشته ای مناسب می یابم و نه جمله ای برای نوشتن.از خودم کلافه ام، از روزهایی که گذشتند، از روزهایی که در حال گذرند، از آینده ای که در آن شک دارم.
نه که ناشکر شده باشم ولی نیاز به کمی فکر است.فکر به خودم، خواسته هایم، آن چه که هستم، می خواهم باشم یا باید باشم.کاش می شد در این تاریکی هوا کمی راه رفت و فکر کرد.اما افسوس که حتی اگر این ظلمات شب را هم نادیده بگیرم، فرصتی نیست !!!

