نفس در سينه حبس است قناري سخت بر مرگ است
مرگ بر قفس ...
زمين از هجمه ي اشك هاي كودكان رنج
از چكمه هاي وحشت سربازان مرگ
از قتل قناري ها، سر فراز بر دارهاي بيد
مي لرزد ...
از شرم نگاه آويخته ي پير بر سنگيني سنگ قبر جوان
از حياي چشم يعقوب ها و اميدهاي بيگانه با حقيقت چشم به راه يوسف ها ...
كه اين بار بي شك چاهي در كار نيست و گرگانند كه بي شرمانه تن از يوسف ها دريده اند.
در زير رويش اندوهناك علف هاي هرزه
و از ياد ... ياد رنج كودكي كه هر شب هزار بار مشق درد مي نوشت.
چو ديوانگان مي چرخد و ضجه مي زند و بر خود مي پيچد ...
افسوس كه اين ديار يادگاري كينه ي شترها و جهالت هاي وحشيانه ي كفتارهايي شده است كه گمان مي كنند چون كبك هرگز به ديده نمي يابند.
افسوس كه طمع كركس ها بر اين نيمه جان فتاده است و خرس ها كه هنوز طريق دوستي فرا نگرفته اند.
و من؛ دستانم ار نظاره كن، پر از پينه هاي بيگاري از براي شب، كه از دشت لاله ها برخاسته است كه خستگي از جانش بدر كنند، اي بر جهل خفتگان ابدي ...
اي سرزميــــن مادري، اي باورم
اي باغ روياهــــــاي من، اي ياورم
هرگز غــــم ويرانيـت برنتابـــــم
من آخرين دست خدا بر اين زمينم
دستت به من ده نازنينــــــــــم
ديوانه
به نقل از شماره ي 4 نشريه ي تنفس 84
هلما
با سپاسگزاري از بچه هاي باحالي كه به من نظر دادند و پوزش به خاطر اين كه من نمي توانم سيستم نظر خواهيتان را باز كنم ... ( شيرين شيرينم و بهار عزيزم)


