تبليغاتX
زنده باد آزادي، زنده باد تنفس... - روزگار مرگ انسانیت است!!!
روزگار مرگ انسانیت است!!!

روزگار مرگ انسانيت است

من، که از پژمردن يک شاخه گل

از نگاه ساکت يک کودک بيمار

از فغان يک قناری در قفس

از غم يک مرد در زنجير –حتی قاتلی بر دار–

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرين ايام، زهرم در پياله، اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

 

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

وای، جنگل را بيابان می‌کنند

دست خون‌آلود را پيش چشم خلق پنهان می‌کنند!

هيچ حيوانی به حيوانی نمی‌دارد روا

آنچه اين نامردان با جان انسان می‌کنند!

 

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

فرض کن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست

فرض کن: يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن: جنگل بيابان بود از روز نخست!

در کويری سوت و کور،

در ميان مردمی با اين مصيبت‌ها صبور،

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،

گفتگو از مرگ انسانيت است.



+ نوشته شده توسط هلما در دوشنبه 1386/10/24 و 4:42 PM
Copyright © 2008 - Designed by : Helma and Maryam