تبليغاتX
زنده باد آزادي، زنده باد تنفس...
مرگ تنفس...

درود...

اين پست، آخرين پست تنفس، تقديم به همتون که تو مدت اين (تقريبا) يک سال همراه ما بودين...

 

نمی‌دانم... نمی‌دانم پس از مرگم چه خواهد شد،

نمی خواهم بدانم کوزه‌گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت،

ولی بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکی سازد،

گلويم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازيگوش

و او يک‌ريز و پی‌در‌پی دم گرم و چموشش را در گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته‌تر سازد،

بدين سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را.

 

پيروز باشيد و پاينده...

زنده باد آزادی...زنده باد تنفس...

و بدرود برای هميشه...



+ نوشته شده توسط هلما در پنجشنبه 1387/04/13 و 7:58 PM
ما...

چون سپيداران

 

ريشه در خاک

 

ايستاده در برابر باد

 

می‌مانيم.



+ نوشته شده توسط هلما در دوشنبه 1387/03/20 و 10:51 AM
این همه ارزانی! گله دیگه چرا؟!

دوره ارزانی‌ست

شرف اينجا ارزان

آبرو، قيمت يک تکه نان

و دروغ از همه چيز ارزان‌تر

و چه تخفيف بزرگی خورده است

قيمت انسان‌ها

 



+ نوشته شده توسط هلما در چهارشنبه 1387/01/28 و 4:16 PM
راستش نه ربطی به آزادی داره نه به تنفس...

براي روز ميلاد تن من

نمي خوام پيرهن شادي بپوشي

به رسم عادت ديرينه حتي

برايم جام سرمستي بنوشي

براي روز ميلادم اگر تو

به فكر هديه اي ارزنده هستي

منو با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من كه با من زنده هستي

كه من بي تو نه آغازم نه پايان

تويي آغاز روز بودن من

نذار پايان اين احساس شيرين

بشه بي تو غم فرسودن من

نمي خوام از گلاي سرخ و آبي

برايم تاج خوشبختي بياري

به ارزشهاي ايثار محبت

به پايم اشك خوشحالي بباري

تو اي تنها نياز زنده موندن

بكش دست نوازش بر سر من

به تن كن پيرهني رنگ محبت

اگه خواستي بيايي ديدن من

كه من بي تو نه آغازم نه پايان

تويي آغاز روز بودن من

نذار پايان اين احساس شيرين

بشه بي تو غم فرسودن من

 

 



+ نوشته شده توسط هلما در شنبه 1387/01/10 و 6:35 PM
روزگار مرگ انسانیت است!!!

روزگار مرگ انسانيت است

من، که از پژمردن يک شاخه گل

از نگاه ساکت يک کودک بيمار

از فغان يک قناری در قفس

از غم يک مرد در زنجير –حتی قاتلی بر دار–

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرين ايام، زهرم در پياله، اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

 

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

وای، جنگل را بيابان می‌کنند

دست خون‌آلود را پيش چشم خلق پنهان می‌کنند!

هيچ حيوانی به حيوانی نمی‌دارد روا

آنچه اين نامردان با جان انسان می‌کنند!

 

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

فرض کن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست

فرض کن: يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن: جنگل بيابان بود از روز نخست!

در کويری سوت و کور،

در ميان مردمی با اين مصيبت‌ها صبور،

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،

گفتگو از مرگ انسانيت است.



+ نوشته شده توسط هلما در دوشنبه 1386/10/24 و 4:42 PM
آزادی... مثل همیشه...

هرگز از مرگ نهراسيده ام

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من – باری – همه از مردن در سرزمينی است

که مزد گور کن

                   از بهای آزادی آدمی

                                              افزون باشد.

احمد شاملو

مقدمه ای خواهد بود برای سخنی که روزی خواهم گفت



+ نوشته شده توسط هلما در پنجشنبه 1386/09/08 و 8:16 PM
نشانه‌ای ز رهايی...!!!

ستارگان بلند

کبوترانی در بند مانده را مانند

 

شهاب شعله‌وری ناگهان ز دام گريخت

به شام تيره‌ی ما، رنگ روشنايی ريخت

من از ميان قفس،

                      شادمانه، بانگ زدم:

نشانه‌ای ز رهاَيی

ستارگان دانند!

فريدون مشيری



+ نوشته شده توسط هلما در دوشنبه 1386/07/30 و 12:54 PM
گفته ی من و او...

(( اي آزادي چه زندان ها برايت نکشيدم! و چه زندان ها خواهم کشيد. و چه شکنجه ها تحمل نکرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد اما خود را به استبداد نخواهم فروخت. ))  -  دکتر علی شریعتی

به استحضار می رسونم  من هيچ زندانی نرفتم البته تا الان وهيچ شکنجه ای هم نکشيدم اينو همين جوری نوشتم... حرف دلم بود حالا بی خيال...



+ نوشته شده توسط هلما در سه شنبه 1386/07/17 و 4:5 PM
قاصد روزان ابری، داروگ، کی می رسد باران؟!!!....

داروگ

خشک آمد کشتگاه من

 در جوار کشت همسايه

گرچه می گويند: ((می گريند روی ساحل نزديک

سوگواران در ميان سوگواران))

قاصد روزان ابری، داروگ، کی می رسد باران؟

بر بساطی که بساطی نيست

در درون کومه ی تاريک من که ذره ای با آن نشاطی نيست

و جدار دنده های نی به ديوار اتاقم دارد از خشکيش می ترکد

- چون دل ياران که در هجران ياران –

قاصد روزان ابری، داروگ، کی می رسد باران؟

 



+ نوشته شده توسط هلما در شنبه 1386/06/24 و 3:37 PM
سخن ما...........!!!

هميشه

از آن چه نيست سخن مي گوييم

از آب در بيابان

و

در خانه عشق و نان

اين گونه

انگار زندگاني را زيباتر مي يابيم

هميشه

از آن چه نيست بلندتر سخن مي گوييم

از مهرباني در مهماني، از شرف در سودا

از داد در بيداد

جا تا بوده

اين گونه بوده قصه ي ما

دنياي ياوه را انکار

اين گونه گوارا تر توانيم داشت

اکنون بنشين

تا باري از آن چه هست سخن بگوييم

از دروغ بگوييم که حرام است اما

مانند قارچ از فراز ديوارهامان بر مي خيزد

آن گونه

که جاي گندم و گل سرخ را تنگ کرده است

همين

منوچهر آتشي

 



+ نوشته شده توسط هلما در چهارشنبه 1386/05/31 و 5:2 PM
خاطرات ارجیف الدوله

روز دوم: (( تهاجم فرنگي: توله ي كه، زندگي به))

سلطان بار ديگر تنها از جانب خاطر رفاه مردم و نه فريب عام كه بد خواهانش بر عداوت مي گفتند سياستي خرج نموده و دستور فرموده كه عوايد فروش نفت؛ نعمتي از جانب حق تعالي بر مردمان اين ديار؛ را بر سر سفره هاي خشك و گرسنه ي مردمان محروم و چشم به دستان كريم سلطان دوخته، برند.

بازار شايعات در شهر به وفور و كذب پراكنده بود بر اين كه گدايي موج مي زند و به جاي نفت، اتش ان بر سر سفره هاي بيچارگان فتاده است. و واي بر اين كافراناز خدا بي خبر كه شرف خويش با نقد هاي بي جا معاملت نموده اند، واي بر اينان ...

در دربار، درباريان از بهر رضايت خدا و خلقش سرتاسر روز همگي به راز و نياز و دعا مشغوليت داشتند و رتق و فتق امورات مملكت خود به امداد الهي از جانب غيب درگاه الوهيت و نصرت ملائكه صورت مي گرفت.

سلطان كه حيلت اجانب لا مذهب در هر صورت و سيرتي شناخته، به تقبيح اعمالشان

 مي پرداخت عنان مملكت از جانب مزدوران ايشان ستانده و در پاسخ هر مكر ايشان فكرتي مي نمود.

باري كه خداوندگار اين بار بر چيرگي قواي خويش بر اجانب غريبه ذهن مبارك به كار انداخته بود، در طرفه العيني قوت فكر به ياريش رسيد و فصاحت كلامش در مجلسي فتنه ي دشمنان بر ملا ساخت و مكر ايشان را دگر ملجأي نبود.

اجنبي در خوف غلبه ي ملت جان سپار پنهاني، دست به تهاجمي برده بود كه بر صدق هيچ نفهميدم نامش را؛ گويي تهاجم فرنگي مي ناميدندش و بر قول شيخ شايد از نغام سربازانش كه فرنگي اند برگرفته بودند. آري تبليغ نموده اند كه والدين را دو فرزند كفايت مي كنند حتي گاه كمتر. و بر قول شيخ اينان خود قانون حفظ حريم برپا مي دارند و بي شرمان تا كجاي حريم وارد مي شوند.

سلطان به سبب ذكاوت و هوش وافر دست پليدشان خوانده، امر به وفور فرزندان به كوري چشم ايشان داد و اين صلتي بود از سلطان براي حال مردم؛ و به راستي چه كس به ز سلطان اگه از امورات ديار خويش است و از قديم گفته اند صلاح مملكت خويش خسروان دانند و آن هم اين خسرو؛ بر حتم نيك مي داند كه مي گويد جمعي مضاعف را اين خاك توان يدك كشيدن داراست.

مي فرمود: ((مكر اجانب را ببين كه مي دانند كشور به نيروي كار بس نيازمند است و آنان بر اين حاجتند كه بيكاران خويش را همي بر ما قالب نمايند و مي گويند توله ي كه، زندگي به.))

به راستي جانم نثار چنين سلطان پرذكاوتي.

چنين بود كه انديشه ي خبيثان، عاجز ماند از نتيجه.

دست تطاول ايشان كوتاه و حقيقت كتمان نگشت به حول قوه ي الهي و ظفري دگر بر دشمنان اين آب و خاك حاصل گشت.

خداي عز و جل محافظت از فتنه هايش نمايد.

چاكر سلطان جهانگير

اراجيف الدوله

برگرفته از شماره ي 4 نشريه ي تنفس 84

 



+ نوشته شده توسط هلما در شنبه 1386/05/20 و 6:13 PM
ای روزگار...

روز را خورشيد مي سازد، روزگارش را ما...

 

 

 



+ نوشته شده توسط هلما در یکشنبه 1386/05/07 و 1:27 PM
آهای ایرانی ها...

ما ايراني ها ...

ما ايراني ها داراي فرهنگ بسيار غني و پربار چندين هزار ساله هستيم که هيچ نظام فرهنگي و ايده لوژيکي به گرد ما نمي رسد.

ما ايراني ها هرگز بدون بليت سوار اتوبوس نمي شويم چه برسد به مترو؛ حال اگر برخي از هم وطنان موقع ورود و اکثريت قالب موقع خروج بليت ارائه نمي دهند از فرهنگ غلط ايراني نيست، بلکه اين دسته از هم وطنان از استهلاک دستگاه هاي بليت خواني که با هزينه ي بيت المال خريداري شده است، مي ترسند و در عوض بليت شان را در صندوق صدقات مي اندازند تا اقشار کم بضاعت جامعه نيز بتوانند از اين موهبت الهي بهره مند گردند.

ما ايراني ها هرگز هنگام سوار شدن در مترو يکديگر را هل نمي دهيم و به يکديگر نمي چسبيم مگر از روي صميميت و نوع دوستي و صد البته صرفه جويي در هزينه ي گرمايش مترو در فصل زمستان.

البته اين از تدابير استراتژيک مديران فهيم شبکه ي مترو است که سعي بر آن دارند وحدت و يکپارچگي ملت را حفظ نمايند. حتي شده با کم کردن واگن ها و عجب از اين متروهاي چيني که براي سوار شدن هميشه جا هست تا مسافران با هم همراه، هم قطار و هم درد باشند.

ما ايراني ها اگر مدير شويم هيچ گاه در پي آن نيستيم تا اين تغيير مديريت را به رخ بکشيم و اگر مي بينيد بانوان روزگاري در واگن جلو سوار مي شوند و چندي بعد در عقب و اين روزگار از هر دو طرف؛ نه به سبب تغيير مديريت بلکه به دليل احترام، نوع دوستي و عدالت است که خانم ها مقدم اند چه از اين طرف، چه از آن طرف.

ما ايراني ها هرگز در مورد ديگران زود قضاوت نمي کنيم. پر واضح است در مملکتي که يک دادگاه عمومي 4 سال طول مي کشد، هرگز در مورد ديگران زود قضاوت نمي گردد.. پس اگر جايي دستي در جيب مان رفت نيک مي دانيم که نه دست کج دزدي که دست نوازش است؛ مگر آن که خلافش ثابت گردد.

ما ايراني ها هرگز در صندلي مخصوص معلولين و بيماران نمي نشينيم و اگر مي بينيد اين صندلي ها بسيار زود پر مي شوند نه از فرهنگ غلط ما که از ضعف وزارت بهداشت است که اکثريت مردم مريضند.

ما ايراني ها هميشه براي بزرگان خود احترام قائليم و اگر وقتي پيرمردي سوار مترو مي شود از جاي خود بلند نمي شويم نه از روي بي اعتنايي که به خاطر پيشگيري از دعواي احتمالي ميان داوطلبان زيادي است که در کشور ما حاضرند جاي خود را به ديگران بدهند، از اين رو بهتر است کسي اين کار را نکند تا خداي ناکرده دل کسي نشکند.

ما ايراني ها هرگز از خط قرمز لبه ي سکو عبور نخواهيم کرد که خط قرمز لبه ي سکو حريم ايمن ماست که حيات ما ايراني ها به خطي بند است، حال اگر همگان خط شکني مي کنند چه جاي تعجب است که در کجاي تاريخ، ايراني در بند بوده است که اکنون در بند بماند.

مگر بند کز بند عاري بود

                       شکستي بود زشت کاري بود                       

نبيند مرا زنده با بند کس

   که روشن روانم بر اين است و بس

و اين همان سلاحي است که استکبار جهاني از آن وحشت دارد و غرب از درک آن عاجز است که قدرت ايران را نه در انرژي هسته اي که در فرهنگ فرداي 120 ميليوني آن بايد جستجو کرد.

اگر ما ايراني ها هميشه با لبخند مي گوييم ايراني هستيم نه به خاطر فرهنگ چندين هزار ساله پيشينيان بلکه مفتخريم به آن چه در امروز رخ مي دهد.

 

برگرفته از شماره ي 2  نشريه ي بيداد

 



+ نوشته شده توسط هلما در جمعه 1386/05/05 و 7:43 PM
هیچی...!!!

 Give me liberty or give me death...!!!

 

 

يا آزادي يا مرگ...!!!

 

 

هلما



+ نوشته شده توسط هلما در چهارشنبه 1386/04/20 و 5:34 PM
18 تير...

18 تير نماد...؟!!!

 

امروز دم در دانشگاه اميرکبير نوشته بودند: به علت قطع برق تعطيل است!!!

 

حتماً فردا باز مي شه!!!

 

قلم  بر   دست   گير  امشب  که  جنگل  بس  هراسان  است

                             

خبر   آورده   خونابه، تبر  در  دست    شيطان  است

 

قلم     کردند    تن     جنگل،    نوشتند       سر    در       بيشه

                            

خزان بر جنگل افتاده، تن خشکش چه عريان است

 

تمام   برگه ها   زرد   است،  چه  شد سر سبزي ات  جنگل؟

                          

 که ازبخت بدت امشب، نه فصل برگ خيزان  است

 

در   اين   صبح   «پريروزي»،  «سخن»   خرد    و   چه   بيهوده

                         

  زچه فرياد  کشد«داروگ»؟ که کارش قتل باران است

 

سخن   از   آفت   و   زالوست، قلم    گشته    تبر  امشب

                        

   بلند «بيداد» بکش  جنگل، قلم دردست ديوان است

 

سپيدي    بند    خط    خطي، قلم    بر   ريشه   مي کوبند

                         

 چرا   ساکت  نشيني مرد، نبيني خانه  ويران  است؟

 

مرا   باش   و    خيالي    خام، کسي    از   گله   بر  خيزد

                         

 نباشد  عاقبت  بهتر،  چو  گرگ  گله   چوپان   است

 

قلم  دست  درخت  مسپار، که  خون  اين قلم نفت است

                         

 بخشکاند،  بسوزاند، که  جنگل بي  نگهبان    است

 

زمين خشک وزمين خواب است،هزاران نهربي آب است

                         

 چرا  جاري  شود «بيداد»؟ سکوتش به زطغيان است

 

  رضا تشيعي

 

نمي دونم 18 تير رو بايد تبريک گفت يا تسليت!!! مثلاً بگيم 18

 

تيرتون مبارک!!! يا آخرين غمتون باشه!!! حالا... 18 تيرتون رو تبريک و

 

تسليت مي گم!!!                                     

هلما

             

 



+ نوشته شده توسط هلما در دوشنبه 1386/04/18 و 7:36 PM
همچنین باد همچنین تر باد ...!!!

همچنين باد ...

وقتي دعا مي كنند، آمين مي گويند. آمين در زبان عربي يعني: برآور، بپذير، اجابت كن ...

 

ما ايرانيان پارسي گو به جاي آمين مي توانيم بگوييم، چنين باد، همچنين

 

باد. در فرهنگ دهخدا برابر جمله ي آمين، ثم آمين؛ نوشته شده است

 

همچنين باد، همچنين تر باد.

 

 

چشم ما روشن اي چراغ سحر

 

خوش درخشيده اي، چه حال و خبر؟

 

چون گذشتي از آن شبان سياه

 

همه توفان و خشم و خوف و خطر

 

همه بيداد و ظلم و داغ و درفش

 

همه اندوه و اشك و خون جگر

 

ديدي آن خيل دادخواهان را؟

 

زير رگبار مرگ راهسپر؟

 

لب فروبستگان وحشت را

 

با غريوي فراتر از تندر؟

 

كاوه ها پاره هاي دل بر چوب

 

مشت ها آهنين و سينه سپر؟

 

در هواي نسيم آزادي

 

رهگشايان خون و خاكستر؟

 

بنگر آن پاك آفتاب نهاد

 

پرسشي را چگونه پاسخ داد:

 

چون درآيد به بيستون فرهاد

 

چه كند سنگ خاره با پولاد؟!

 

لرزه بر طاق آسمان افتد

 

خلق اگر يك زمان كند فرياد

 

داد دل از زمانه بستاني

 

پيش بيداد اگر برآري داد

 

فصل غم هاي بيكرانه گذشت

 

طعم آن تلخ را ببر از ياد

 

جاي آن ساقه ها كه ريخت به خاك

 

سروها سركشد همه آزاد

 

همچنين باد، همچنين تر باد!

 

باغ ها بشكفد همه رنگين

 

دشت ها بردمد همه آباد

 

همچنين باد، همچنين تر باد

 

برگ تازه ست باغ سوخته را

 

باش تا غرق گل بيايد باد

 

-      همچنين باد، همچنين تر باد

 

تا به دنيا پرنده اي باقي ست

 

هيچ آزاده اي اسير مباد

 

-      همچنين باد، همچنين تر باد

 

جان ايران جاودانه ي عزيز

 

در امان باد، چشم بد مرساد!

 

-      همچنين باد، همچنين تر باد ...

فريدون مشيري

هلما



+ نوشته شده توسط هلما در چهارشنبه 1386/04/13 و 4:50 PM
فریاد و دعا...!!!

اين فرياد ماست

 

و دعاي ما

 

صلح در جهان

 

نوشته شده بر روي" بناي ياد بود صلح

 

كودكان" در هيروشيما

 

هلما



+ نوشته شده توسط هلما در چهارشنبه 1386/04/13 و 4:49 PM
لذت ببرین!!!

دانشگاهي براي علم

 

سومين رده بندي دانشگاه هاي برتر جهان در سال 2007 اعلام شد. در اين رده بندي دانشگاه تهران به

 

عنوان برترين دانشگاه ايران در رتبه ي 1463 ! جهاني قرار گرفت. پس از دانشگاه تهران از ميان دانشگاه

 

هاي كشور به ترتيب دانشگاه هاي علوم پزشكي تهران رتبه ي 2310 دانشگاه تربيت مدرس رتبه ي 2663

 

دانشگاه علوم و فناوري ايران رتبه ي 2790 دانشگاه شريف رتبه ي 2844 و بالاخره دانشگاه شيراز رتبه ي 2953

 

 

قرار دارند.

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

بيش تر از اين نمي تونم چيزي بگم !!!

 

برگرفته از شماره ي 2 نشريه ي قاصد روزان ابري داروگ كي مي رسد باران؟

 

این آپم یه خورده فرق داشت...!!! 

                                        

                                         هلما



+ نوشته شده توسط هلما در چهارشنبه 1386/04/13 و 4:48 PM
یه دنیا معنی!!!!

(( خدايا عقيده ام را از عقده ام مصون بدار. ))

 

معلم شهيد انقلاب دكتر علي شريعتي

 

  امروز فقط همينو دارم كه بگم جمله اي كوچيك با يه دنيا معني!!!

 

هلما

 



+ نوشته شده توسط هلما در چهارشنبه 1386/04/13 و 4:45 PM
از من گفتن بودا...

من اگر برخيزم،

                   تو اگر برخيزي،

                                      همه بر مي خيزند،

من اگر بنشينم،

                   تو اگر بنشيني،

                                     چه كسي برخيزد؟!

برگرفته از شماره ي 5 نشريه ي قاصد روزان ابري داروگ كي مي رسد باران؟

هلما

 



+ نوشته شده توسط هلما در یکشنبه 1386/04/10 و 1:18 AM
بخوان اي عزيز

نفس در سينه حبس است               قناري سخت بر مرگ است

مرگ بر قفس ...

زمين از هجمه ي اشك هاي كودكان رنج

از چكمه هاي وحشت سربازان مرگ

از قتل قناري ها، سر فراز بر دارهاي بيد

مي لرزد ...

از شرم نگاه آويخته ي پير بر سنگيني سنگ قبر جوان

از حياي چشم يعقوب ها و اميدهاي بيگانه با حقيقت چشم به راه يوسف ها ...

كه اين بار بي شك چاهي در كار نيست و گرگانند كه بي شرمانه تن از يوسف ها دريده اند.

در زير رويش اندوهناك علف هاي هرزه

و از ياد ... ياد رنج كودكي كه هر شب هزار بار مشق درد مي نوشت.

چو ديوانگان مي چرخد و ضجه مي زند و بر خود مي پيچد ...

 

افسوس كه اين ديار يادگاري كينه ي شترها و جهالت هاي وحشيانه ي كفتارهايي شده است كه گمان مي كنند چون كبك هرگز به ديده نمي يابند.

افسوس كه طمع كركس ها بر اين نيمه جان فتاده است و خرس ها كه هنوز طريق دوستي فرا نگرفته اند.

و من؛ دستانم ار نظاره كن، پر از پينه هاي بيگاري از براي شب، كه از دشت لاله ها برخاسته است كه خستگي از جانش بدر كنند، اي بر جهل خفتگان ابدي ...

 

 

 

 

 

اي سرزميــــن مادري، اي باورم

اي باغ روياهــــــاي من، اي ياورم

هرگز غــــم ويرانيـت برنتابـــــم

من آخرين دست خدا بر اين زمينم

دستت به من ده نازنينــــــــــم

                                                                             ديوانه

به نقل از شماره ي 4 نشريه ي تنفس 84

هلما

 

 

 

 

 با سپاسگزاري از بچه هاي باحالي كه به من نظر دادند و پوزش به خاطر اين كه من نمي توانم سيستم نظر خواهيتان را باز كنم ... ( شيرين شيرينم و بهار عزيزم)



+ نوشته شده توسط هلما در چهارشنبه 1386/03/30 و 11:7 AM
سلام به گروهتون خوش اومدم

براي ري را

بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش

آن دود كه از سوز جگر مي آيد

ري را جان سلام!

سگ ها دوباره آمده اند!

سگ ها دوباره رها شده اند!

حال در هر كوچه و برزني دوباره سگ ها را مي تواني ببيني!

سگ هايي كه هيچ چيز نمي فهمند و تنها به حمله فكر مي كنند!

نترس ري را جان! نترس!

دوباره آن ها را پس خواهيم زد!

ري را جان دوباره ما مي توانيم آن ها را به پشت ديوارهاي شب برانيم!

ري را! يك بار توانستيم سگ ها را عقب برانيم بار ديگر هم مي توانيم!

ري را جان! نترس! اعتماد كن!

ري را! آن ها ديگر نمي توانند مانع دست در دست هم فشردن ما شوند!

ري را! اندكي صبر!

بالاخره صبح اميد طلوع خواهد كرد و آن گاه ما دوباره مي توانيم

مي توانيم آزادانه گام بر داريم!

مي توانيم آزادانه سخن بگوييم و

                                             از گوش پشت ديوار نترسيم!

ري را!

سخنان آن ها در مسجد را فراموش نكن!

آن ها امروز ادعاي دين دارند ديروز

دين خود را به بهاي اندكي فروخته بودند!

حرمت مسجد و صاحب آن را شكستند و هر چه مي خواستند كردند.

فراموش نكن كه براي آن ها هيچ چيز به غير از دنياشان ارزش ندارد!

حالا دوباره سگ ها آزاد شده اند!

آزاد شده اند تا دوباره همه جا را بو بكشند!

بو بكشند كه مبادا من و تو با هم بوديم.

مبادا من و تو ما شده باشيم.

آن ها از ما شدن من و تو مي ترسند!

آن ها مي ترسند و براي همين سگ ها را رها كرده اند!

اما به آن ها نشان خواهيم داد كه ما مي توانيم سگ هاي آن ها را دوباره پس بزنيم!

 نترس ري را! نترس!

آن ها را عقب خواهيم زد!

ري را! ري را!

ما مي توانيم آن ها را  ...

 

ترسم كه روز حشر عنان در عنان رود

تســبيح شـــيخ و خرقه زند شـرابخوار

 

به نقل از شماره ي 12 نشريه ي اميد فردا

هلما

 

 به عنوان اولين متن فكر كنم نظرتونو جلب كنه



+ نوشته شده توسط هلما در شنبه 1386/03/26 و 4:53 PM
Copyright © 2008 - Designed by : Helma and Maryam