سوغــات
وقتی ميای صدای پات از همه جاده ها مياد
انگار نه از يه شهر دور که از همه دنيا مياد
تا وقتی که در وا ميشه لحظه ديدن ميرسه
هر چی که جاده اس رو زمين به سينه من ميرسه
ای که تويی همه کسم بی تو ميگيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام ميرسم
وقتی تو نيستی قلبم رو واسه کی تکرار بکنم
گلهای خواب آلوده رو واسه کی بيدار بکنم
دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه
مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه
ای که تويی همه کسم بی تو ميگيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام ميرسم
عزيزترين سوغاتيه غبار پيراهن تو
عمر دوباره منه ديدن و بوييدن تو
نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس می خوام
عمر دوباره منی، تو رو واسه نفس می خوام
ای که تويی همه کسم بی تو ميگيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام ميرسم
وقتی ميای صدای پات از همه جاده ها مياد
انگار نه از يه شهر دور که از همه دنيا مياد
تا وقتی که در وا ميشه لحظه ديدن ميرسه
هر چی که جاده اس رو زمين به سينه من ميرسه


انگار نه از يه شهر دور که از همه دنيا مياد
تا وقتی که در وا ميشه لحظه ديدن ميرسه
هر چی که جاده اس رو زمين به سينه من ميرسه
ای که تويی همه کسم بی تو ميگيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام ميرسم
وقتی تو نيستی قلبم رو واسه کی تکرار بکنم
گلهای خواب آلوده رو واسه کی بيدار بکنم
دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه
مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه
ای که تويی همه کسم بی تو ميگيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام ميرسم
عزيزترين سوغاتيه غبار پيراهن تو
عمر دوباره منه ديدن و بوييدن تو
نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس می خوام
عمر دوباره منی، تو رو واسه نفس می خوام
ای که تويی همه کسم بی تو ميگيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام ميرسم
وقتی ميای صدای پات از همه جاده ها مياد
انگار نه از يه شهر دور که از همه دنيا مياد
تا وقتی که در وا ميشه لحظه ديدن ميرسه
هر چی که جاده اس رو زمين به سينه من ميرسه
ما...
چون سپيداران ![]()
ريشه در خاک![]()
ايستاده در برابر باد![]()
میمانيم.![]()
چه اتقاقی باید بیفتد ، ای همراه!
ندیده ای که حباب٬
به یک تلنگر باد٬
به چشم بر هم زدنی٬ محو می شود ناگاه؟
چه اتفاقی باید بیفتد٬
ای همراه٬
که من بدانم و تو
که عمر و هستی ما
حباب وار٬ بر این موج خیز می گذرد.
*
حباب را نفسی هست تا دهد از دست؟
من و تو را٬
ــ ای داد ــ
کجا مجال نفس٬ در قفس٬
درین بیداد٬
درین تهاجم دود٬
در این سموم سیاه٬
که همچون باد خزان، برگ ریز می گذرد!
*
فریب صفحه تقویم را به هیچ انگار٬
حساب روز و شب و ماه و سال را بگذار٬
حساب لحظه نگهدار
که چون فراری در گریز٬ می گذرد.
*
چگونه "می گذرد"ها
"گذشت" شد ناگاه؟!
چه اتفاقی باید بیفتد، ای همراه٬
که این حباب بر احوال خود شود آگاه
که لحظه ای دگر "این نیز"
نیز می گذرد!
فریدون مشیری بر گرفته از کتاب "آواز آن پرنده غمگین"
Copyright © 2008 - Designed by : Helma and Maryam


