تبليغاتX
زنده باد آزادي، زنده باد تنفس...
مرگ تنفس...

درود...

اين پست، آخرين پست تنفس، تقديم به همتون که تو مدت اين (تقريبا) يک سال همراه ما بودين...

 

نمی‌دانم... نمی‌دانم پس از مرگم چه خواهد شد،

نمی خواهم بدانم کوزه‌گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت،

ولی بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکی سازد،

گلويم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازيگوش

و او يک‌ريز و پی‌در‌پی دم گرم و چموشش را در گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته‌تر سازد،

بدين سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را.

 

پيروز باشيد و پاينده...

زنده باد آزادی...زنده باد تنفس...

و بدرود برای هميشه...



+ نوشته شده توسط هلما در پنجشنبه 1387/04/13 و 7:58 PM
سوغــات
وقتی ميای صدای پات از همه جاده ها مياد
انگار نه از يه شهر دور که از همه دنيا مياد
تا وقتی که در وا ميشه لحظه ديدن ميرسه
هر چی که جاده اس رو زمين به سينه من ميرسه

ای که تويی همه کسم بی تو ميگيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام ميرسم


وقتی تو نيستی قلبم رو واسه کی تکرار بکنم
گلهای خواب آلوده رو واسه کی بيدار بکنم
دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه
مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه

ای که تويی همه کسم بی تو ميگيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام ميرسم


عزيزترين سوغاتيه غبار پيراهن تو
عمر دوباره منه ديدن و بوييدن تو
نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس می خوام
عمر دوباره منی، تو رو واسه نفس می خوام

ای که تويی همه کسم بی تو ميگيره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام ميرسم


وقتی ميای صدای پات از همه جاده ها مياد
انگار نه از يه شهر دور که از همه دنيا مياد
تا وقتی که در وا ميشه لحظه ديدن ميرسه
هر چی که جاده اس رو زمين به سينه من ميرسه


+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه 1387/03/29 و 1:18 PM
ما...

چون سپيداران

 

ريشه در خاک

 

ايستاده در برابر باد

 

می‌مانيم.



+ نوشته شده توسط هلما در دوشنبه 1387/03/20 و 10:51 AM
چه اتقاقی باید بیفتد ، ای همراه!

ندیده ای که حباب٬
 به یک تلنگر باد٬
به چشم بر هم زدنی٬ محو می شود ناگاه؟
چه اتفاقی باید بیفتد٬
ای همراه٬
که من بدانم و تو
که عمر و هستی ما
حباب وار٬ بر این موج خیز می گذرد.
*
حباب را نفسی هست تا دهد از دست؟
من و تو را٬
ــ ای داد ــ
کجا مجال نفس٬ در قفس٬
درین بیداد٬
درین تهاجم دود٬
در این سموم سیاه٬
که همچون باد خزان، برگ ریز می گذرد!
*
فریب صفحه تقویم را به هیچ انگار٬
حساب روز و شب و ماه و سال را بگذار٬
حساب لحظه نگهدار
که چون فراری در گریز٬ می گذرد.
*
چگونه "می گذرد"ها
"گذشت" شد ناگاه؟!
چه اتفاقی باید بیفتد، ای همراه٬
که این حباب بر احوال خود شود آگاه
که لحظه ای دگر "این نیز"
نیز می گذرد!

فریدون مشیری بر گرفته از کتاب "آواز آن پرنده غمگین"



+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 1387/03/06 و 1:7 AM
سحرگاهان
تو را من لینک خواهم کرد سحرگاهان که در خوابی تو را من لینک خواهم کرد به بقال محل هم لینک خواهم داد به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت سحرگاهان که در خوابید من هم خواب خواهم دید مرا هک کن خیالی نیست دوباره آی دی از نو و روز از نو تمام شب به روزم من و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد

به مناسبت روز جهانی وبلاگ نویسی - مریم



+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 1387/02/24 و 9:3 AM
چرا این همه تضاد؟
من نمی دانم
که چرا می گویند ، اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس ، هیچ کسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟
چشـــم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است ،
که در افسون گل سرخ شناور باشیم



+ نوشته شده توسط مریم در جمعه 1387/02/20 و 8:16 PM
پروانه ات خواهم ماند ...
عشق یعنی لذت یک آرزو
عشق یعنی یک بلای ماندگار
عشق یعنی هدیه ای از آسمان
عشق یعنی یک صفای سازگار
عشق یعنی با وجود زندگی دور از آداب مردم زیستن
عشق یعنی لحظه ای خندیدن و
 سال ها اشک ندامت ریختن
عشق یعنی زنگ تکرار نگاه
عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن
عشق یعنی قطره بودن سوختن
عشق یعنی راهی دریا شدن
هر چه هست این عشق صد ها قلب صاف
با حضورش ‌آبی و بی کینه است
عشق یعنی سبز بودن تا ابد
عشق رنگ نقره اینه است
تو گل گلدان قلب من شدی
عشق شد یک برگ از گلدان تو
در بهار آرزوها می دهد
 میوه های عاطفه چشمان تو
چشمهایم باز بارانی شدند
قلبم اما گشت دریای ز عشق
دل گذشت از کوچه های خاطره
باید از آرامش دل ها گذشت
شادمان چون لحظه دیدار شد
بهترین تسکین دل این جمله است
باید از پیوند تو سرشار شد


+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه 1387/02/02 و 9:42 PM
این همه ارزانی! گله دیگه چرا؟!

دوره ارزانی‌ست

شرف اينجا ارزان

آبرو، قيمت يک تکه نان

و دروغ از همه چيز ارزان‌تر

و چه تخفيف بزرگی خورده است

قيمت انسان‌ها

 



+ نوشته شده توسط هلما در چهارشنبه 1387/01/28 و 4:16 PM
راستش نه ربطی به آزادی داره نه به تنفس...

براي روز ميلاد تن من

نمي خوام پيرهن شادي بپوشي

به رسم عادت ديرينه حتي

برايم جام سرمستي بنوشي

براي روز ميلادم اگر تو

به فكر هديه اي ارزنده هستي

منو با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من كه با من زنده هستي

كه من بي تو نه آغازم نه پايان

تويي آغاز روز بودن من

نذار پايان اين احساس شيرين

بشه بي تو غم فرسودن من

نمي خوام از گلاي سرخ و آبي

برايم تاج خوشبختي بياري

به ارزشهاي ايثار محبت

به پايم اشك خوشحالي بباري

تو اي تنها نياز زنده موندن

بكش دست نوازش بر سر من

به تن كن پيرهني رنگ محبت

اگه خواستي بيايي ديدن من

كه من بي تو نه آغازم نه پايان

تويي آغاز روز بودن من

نذار پايان اين احساس شيرين

بشه بي تو غم فرسودن من

 

 



+ نوشته شده توسط هلما در شنبه 1387/01/10 و 6:35 PM
از تو دورم ...
چون پاره سنگی عاشقم به گنجشگی هراسان
و هربار ناامید برمی‌گردم به خاک، بر می‌گردم به خویش
ناامید و نیازمند زبانه می‌کشد آغوشم به سویت

از تو دور افتادم ... از تو دور افتادم

در بی مجالی و لالی به کاغد  آتش رسیده می مانم
جدا شده ای از نخ نگاهم چون بادکنک ماه
سالهاست از کرشمه باران تو می گذرم بی چتر و بارانی
در سایه پنهان می شوم در گریه پیدا
هر چه هستم از تو دورم ...دور ... دور... دور
هر چه هستم از تو دورم ...دور ... دور... دور



+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 1386/12/14 و 8:18 PM
باز هم یک روز دیگر!

امشب را نیازی است به نوشتن.نمی دانم از چه ولی باید نوشت.چیزی که به درستی نمی دانم چیست، ذهنم را آشفته کرده و اجازه تمرکز بر روی هیچ امری را نمی دهد.
حس می کنم باید بنویسم ولی حتی نمی دانم از کجا باید آغاز کنم.تمرکز ندارم.فکرم به هزار و یک جا می رود و باز نمی گردد.اگر این نشود و آن بشود؟! اگر این برود و آن بماند؟! اگر دنیا زیر و رو شود؟! اگر همه آرزوها توهمی بیش نباشند؟! اگر همه چیز قسمت باشد و همه تلاش ها تنها غریزه؟! هذیان گو شده ام، نه؟خودم هم هیچ نمی دانم امشب بر سرم چه آمده !!!
تنها دلم می خواهد چیزی بخوانم یا بنویسم ولی نه نوشته ای مناسب می یابم و نه جمله ای برای نوشتن.از خودم کلافه ام، از روزهایی که گذشتند، از روزهایی که در حال گذرند، از آینده ای که در آن شک دارم.
نه که ناشکر شده باشم ولی نیاز به کمی فکر است.فکر به خودم، خواسته هایم، آن چه که هستم، می خواهم باشم یا باید باشم.کاش می شد در این تاریکی هوا کمی راه رفت و فکر کرد.اما افسوس که حتی اگر این ظلمات شب را هم نادیده بگیرم، فرصتی نیست !!!



+ نوشته شده توسط مریم در شنبه 1386/11/20 و 10:47 PM
اعتماد به نفس ...

اعتماد به نفسهيچ دانه صنوبري در دل خاک ، از صنوبر شدن نااميد نمي شود و تاريکي و سکوت اعماق دلواپسش نمي کند. در بطن جنگل ، بين همه درختهايي که پيشاني هاي سبزشان را به خورشيد رسانده اند، بي صدا، سر از خاک بيرون مي آورد.
سالها مي گذرد تا نهال شود. گاهي باران هاي سيل آسا خاک روي ريشه هايش را مي شويند، آفتاب تند برگ هاي نازکش را مي سوزاند و طوفان ها تن نحيفش را وادار به تعظيم مي کنند، ولي روياي صنوبر شدن را نمي توان از سرش بيرون کرد تا روزي که درختي تنومند مي شود، درختي که شانه هايش پناه طوفان زدگان است.
بسياري از ما با اولين طوفان هاي زندگي ، خيال صنوبر شدن را از خاطر مي بريم و آرزو مي کنيم به دل خاک برگرديم. فرق آدم ها و بذرها در همين است.
بذرها از حقيقت وجود خود اطمينان دارند، در حالي که آدم ها هيچ اعتمادي به خود ندارند. با آن که واژه اعتماد به نفس کلمه اي نيست که احتياج به شرح و تجزيه و تحليل داشته باشد، اما تقريباً تمام  محققاني که درباره اين بخش از شخصيت بشر نوشته اند، چند سطر اول را به معني آن اختصاص داده اند.بعضي ها مي گويند اعتماد به نفس يعني انتظاري منطقي و معقول براي پيروزي ؛ البته پيروزي اي که با مهارت هاي فردي شخص در ارتباط است.
برخي نوشته اند اعتماد به نفس نيرويي است براي جذب ، ترغيب ، تاثير گذاشتن بر ديگران و توفيق در مناسبت هاي اجتماعي و فردي. کساني هم هستند که معتقدند اعتماد به نفس يعني اين که بتواني به مکاني پر جمعيت پا بگذاري ، حتي اگر لباس هايت معمولي باشد، گپ بزني ، در شادي ديگران سهيم شوي و باور کني با يک لبخند و رفتار دوستانه مي توان ديگران را جذب کرد و تعاريفي از اين قبيل که در اعتماد به نفس جزو مشترک شخصيت تاجران موفق ، قهرمانان ورزشي ، دانشمندان و همه کساني است که خوش درخشيده اند و...
تمام کساني که به نوعي از اين ويژگي نوشته اند، باور دارند اعتماد به نفس هميشه با آدم ها متولد نمي شود و گاه بايد آن را آموخت.

تعریف شما از اعتماد به نفس چیست؟



+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه 1386/10/27 و 1:38 PM
روزگار مرگ انسانیت است!!!

روزگار مرگ انسانيت است

من، که از پژمردن يک شاخه گل

از نگاه ساکت يک کودک بيمار

از فغان يک قناری در قفس

از غم يک مرد در زنجير –حتی قاتلی بر دار–

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرين ايام، زهرم در پياله، اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

 

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

وای، جنگل را بيابان می‌کنند

دست خون‌آلود را پيش چشم خلق پنهان می‌کنند!

هيچ حيوانی به حيوانی نمی‌دارد روا

آنچه اين نامردان با جان انسان می‌کنند!

 

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

فرض کن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست

فرض کن: يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن: جنگل بيابان بود از روز نخست!

در کويری سوت و کور،

در ميان مردمی با اين مصيبت‌ها صبور،

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،

گفتگو از مرگ انسانيت است.



+ نوشته شده توسط هلما در دوشنبه 1386/10/24 و 4:42 PM
آزادی... مثل همیشه...

هرگز از مرگ نهراسيده ام

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من – باری – همه از مردن در سرزمينی است

که مزد گور کن

                   از بهای آزادی آدمی

                                              افزون باشد.

احمد شاملو

مقدمه ای خواهد بود برای سخنی که روزی خواهم گفت



+ نوشته شده توسط هلما در پنجشنبه 1386/09/08 و 8:16 PM
نشانه‌ای ز رهايی...!!!

ستارگان بلند

کبوترانی در بند مانده را مانند

 

شهاب شعله‌وری ناگهان ز دام گريخت

به شام تيره‌ی ما، رنگ روشنايی ريخت

من از ميان قفس،

                      شادمانه، بانگ زدم:

نشانه‌ای ز رهاَيی

ستارگان دانند!

فريدون مشيری



+ نوشته شده توسط هلما در دوشنبه 1386/07/30 و 12:54 PM
گفته ی من و او...

(( اي آزادي چه زندان ها برايت نکشيدم! و چه زندان ها خواهم کشيد. و چه شکنجه ها تحمل نکرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد اما خود را به استبداد نخواهم فروخت. ))  -  دکتر علی شریعتی

به استحضار می رسونم  من هيچ زندانی نرفتم البته تا الان وهيچ شکنجه ای هم نکشيدم اينو همين جوری نوشتم... حرف دلم بود حالا بی خيال...



+ نوشته شده توسط هلما در سه شنبه 1386/07/17 و 4:5 PM
قاصد روزان ابری، داروگ، کی می رسد باران؟!!!....

داروگ

خشک آمد کشتگاه من

 در جوار کشت همسايه

گرچه می گويند: ((می گريند روی ساحل نزديک

سوگواران در ميان سوگواران))

قاصد روزان ابری، داروگ، کی می رسد باران؟

بر بساطی که بساطی نيست

در درون کومه ی تاريک من که ذره ای با آن نشاطی نيست

و جدار دنده های نی به ديوار اتاقم دارد از خشکيش می ترکد

- چون دل ياران که در هجران ياران –

قاصد روزان ابری، داروگ، کی می رسد باران؟

 



+ نوشته شده توسط هلما در شنبه 1386/06/24 و 3:37 PM
سخن ما...........!!!

هميشه

از آن چه نيست سخن مي گوييم

از آب در بيابان

و

در خانه عشق و نان

اين گونه

انگار زندگاني را زيباتر مي يابيم

هميشه

از آن چه نيست بلندتر سخن مي گوييم

از مهرباني در مهماني، از شرف در سودا

از داد در بيداد

جا تا بوده

اين گونه بوده قصه ي ما

دنياي ياوه را انکار

اين گونه گوارا تر توانيم داشت

اکنون بنشين

تا باري از آن چه هست سخن بگوييم

از دروغ بگوييم که حرام است اما

مانند قارچ از فراز ديوارهامان بر مي خيزد

آن گونه

که جاي گندم و گل سرخ را تنگ کرده است

همين

منوچهر آتشي

 



+ نوشته شده توسط هلما در چهارشنبه 1386/05/31 و 5:2 PM
خاطرات ارجیف الدوله

روز دوم: (( تهاجم فرنگي: توله ي كه، زندگي به))

سلطان بار ديگر تنها از جانب خاطر رفاه مردم و نه فريب عام كه بد خواهانش بر عداوت مي گفتند سياستي خرج نموده و دستور فرموده كه عوايد فروش نفت؛ نعمتي از جانب حق تعالي بر مردمان اين ديار؛ را بر سر سفره هاي خشك و گرسنه ي مردمان محروم و چشم به دستان كريم سلطان دوخته، برند.

بازار شايعات در شهر به وفور و كذب پراكنده بود بر اين كه گدايي موج مي زند و به جاي نفت، اتش ان بر سر سفره هاي بيچارگان فتاده است. و واي بر اين كافراناز خدا بي خبر كه شرف خويش با نقد هاي بي جا معاملت نموده اند، واي بر اينان ...

در دربار، درباريان از بهر رضايت خدا و خلقش سرتاسر روز همگي به راز و نياز و دعا مشغوليت داشتند و رتق و فتق امورات مملكت خود به امداد الهي از جانب غيب درگاه الوهيت و نصرت ملائكه صورت مي گرفت.

سلطان كه حيلت اجانب لا مذهب در هر صورت و سيرتي شناخته، به تقبيح اعمالشان

 مي پرداخت عنان مملكت از جانب مزدوران ايشان ستانده و در پاسخ هر مكر ايشان فكرتي مي نمود.

باري كه خداوندگار اين بار بر چيرگي قواي خويش بر اجانب غريبه ذهن مبارك به كار انداخته بود، در طرفه العيني قوت فكر به ياريش رسيد و فصاحت كلامش در مجلسي فتنه ي دشمنان بر ملا ساخت و مكر ايشان را دگر ملجأي نبود.

اجنبي در خوف غلبه ي ملت جان سپار پنهاني، دست به تهاجمي برده بود كه بر صدق هيچ نفهميدم نامش را؛ گويي تهاجم فرنگي مي ناميدندش و بر قول شيخ شايد از نغام سربازانش كه فرنگي اند برگرفته بودند. آري تبليغ نموده اند كه والدين را دو فرزند كفايت مي كنند حتي گاه كمتر. و بر قول شيخ اينان خود قانون حفظ حريم برپا مي دارند و بي شرمان تا كجاي حريم وارد مي شوند.

سلطان به سبب ذكاوت و هوش وافر دست پليدشان خوانده، امر به وفور فرزندان به كوري چشم ايشان داد و اين صلتي بود از سلطان براي حال مردم؛ و به راستي چه كس به ز سلطان اگه از امورات ديار خويش است و از قديم گفته اند صلاح مملكت خويش خسروان دانند و آن هم اين خسرو؛ بر حتم نيك مي داند كه مي گويد جمعي مضاعف را اين خاك توان يدك كشيدن داراست.

مي فرمود: ((مكر اجانب را ببين كه مي دانند كشور به نيروي كار بس نيازمند است و آنان بر اين حاجتند كه بيكاران خويش را همي بر ما قالب نمايند و مي گويند توله ي كه، زندگي به.))

به راستي جانم نثار چنين سلطان پرذكاوتي.

چنين بود كه انديشه ي خبيثان، عاجز ماند از نتيجه.

دست تطاول ايشان كوتاه و حقيقت كتمان نگشت به حول قوه ي الهي و ظفري دگر بر دشمنان اين آب و خاك حاصل گشت.

خداي عز و جل محافظت از فتنه هايش نمايد.

چاكر سلطان جهانگير

اراجيف الدوله

برگرفته از شماره ي 4 نشريه ي تنفس 84

 



+ نوشته شده توسط هلما در شنبه 1386/05/20 و 6:13 PM
ای روزگار...

روز را خورشيد مي سازد، روزگارش را ما...

 

 

 



+ نوشته شده توسط هلما در یکشنبه 1386/05/07 و 1:27 PM
آهای ایرانی ها...

ما ايراني ها ...

ما ايراني ها داراي فرهنگ بسيار غني و پربار چندين هزار ساله هستيم که هيچ نظام فرهنگي و ايده لوژيکي به گرد ما نمي رسد.

ما ايراني ها هرگز بدون بليت سوار اتوبوس نمي شويم چه برسد به مترو؛ حال اگر برخي از هم وطنان موقع ورود و اکثريت قالب موقع خروج بليت ارائه نمي دهند از فرهنگ غلط ايراني نيست، بلکه اين دسته از هم وطنان از استهلاک دستگاه هاي بليت خواني که با هزينه ي بيت المال خريداري شده است، مي ترسند و در عوض بليت شان را در صندوق صدقات مي اندازند تا اقشار کم بضاعت جامعه نيز بتوانند از اين موهبت الهي بهره مند گردند.

ما ايراني ها هرگز هنگام سوار شدن در مترو يکديگر را هل نمي دهيم و به يکديگر نمي چسبيم مگر از روي صميميت و نوع دوستي و صد البته صرفه جويي در هزينه ي گرمايش مترو در فصل زمستان.

البته اين از تدابير استراتژيک مديران فهيم شبکه ي مترو است که سعي بر آن دارند وحدت و يکپارچگي ملت را حفظ نمايند. حتي شده با کم کردن واگن ها و عجب از اين متروهاي چيني که براي سوار شدن هميشه جا هست تا مسافران با هم همراه، هم قطار و هم درد باشند.

ما ايراني ها اگر مدير شويم هيچ گاه در پي آن نيستيم تا اين تغيير مديريت را به رخ بکشيم و اگر مي بينيد بانوان روزگاري در واگن جلو سوار مي شوند و چندي بعد در عقب و اين روزگار از هر دو طرف؛ نه به سبب تغيير مديريت بلکه به دليل احترام، نوع دوستي و عدالت است که خانم ها مقدم اند چه از اين طرف، چه از آن طرف.

ما ايراني ها هرگز در مورد ديگران زود قضاوت نمي کنيم. پر واضح است در مملکتي که يک دادگاه عمومي 4 سال طول مي کشد، هرگز در مورد ديگران زود قضاوت نمي گردد.. پس اگر جايي دستي در جيب مان رفت نيک مي دانيم که نه دست کج دزدي که دست نوازش است؛ مگر آن که خلافش ثابت گردد.

ما ايراني ها هرگز در صندلي مخصوص معلولين و بيماران نمي نشينيم و اگر مي بينيد اين صندلي ها بسيار زود پر مي شوند نه از فرهنگ غلط ما که از ضعف وزارت بهداشت است که اکثريت مردم مريضند.

ما ايراني ها هميشه براي بزرگان خود احترام قائليم و اگر وقتي پيرمردي سوار مترو مي شود از جاي خود بلند نمي شويم نه از روي بي اعتنايي که به خاطر پيشگيري از دعواي احتمالي ميان داوطلبان زيادي است که در کشور ما حاضرند جاي خود را به ديگران بدهند، از اين رو بهتر است کسي اين کار را نکند تا خداي ناکرده دل کسي نشکند.

ما ايراني ها هرگز از خط قرمز لبه ي سکو عبور نخواهيم کرد که خط قرمز لبه ي سکو حريم ايمن ماست که حيات ما ايراني ها به خطي بند است، حال اگر همگان خط شکني مي کنند چه جاي تعجب است که در کجاي تاريخ، ايراني در بند بوده است که اکنون در بند بماند.

مگر بند کز بند عاري بود

                       شکستي بود زشت کاري بود                       

نبيند مرا زنده با بند کس

   که روشن روانم بر اين است و بس

و اين همان سلاحي است که استکبار جهاني از آن وحشت دارد و غرب از درک آن عاجز است که قدرت ايران را نه در انرژي هسته اي که در فرهنگ فرداي 120 ميليوني آن بايد جستجو کرد.

اگر ما ايراني ها هميشه با لبخند مي گوييم ايراني هستيم نه به خاطر فرهنگ چندين هزار ساله پيشينيان بلکه مفتخريم به آن چه در امروز رخ مي دهد.

 

برگرفته از شماره ي 2  نشريه ي بيداد

 



+ نوشته شده توسط هلما در جمعه 1386/05/05 و 7:43 PM
هیچی...!!!

 Give me liberty or give me death...!!!

 

 

يا آزادي يا مرگ...!!!

 

 

هلما



+ نوشته شده توسط هلما در چهارشنبه 1386/04/20 و 5:34 PM
18 تير...

18 تير نماد...؟!!!

 

امروز دم در دانشگاه اميرکبير نوشته بودند: به علت قطع برق تعطيل است!!!

 

حتماً فردا باز مي شه!!!

 

قلم  بر   دست   گير  امشب  که  جنگل  بس  هراسان  است

                             

خبر   آورده   خونابه، تبر  در  دست    شيطان  است

 

قلم     کردند    تن     جنگل،    نوشتند       سر    در       بيشه

                            

خزان بر جنگل افتاده، تن خشکش چه عريان است

 

تمام   برگه ها   زرد   است،  چه  شد سر سبزي ات  جنگل؟

                          

 که ازبخت بدت امشب، نه فصل برگ خيزان  است

 

در   اين   صبح   «پريروزي»،  «سخن»   خرد    و   چه   بيهوده

                         

  زچه فرياد  کشد«داروگ»؟ که کارش قتل باران است

 

سخن   از   آفت   و   زالوست، قلم    گشته    تبر  امشب

                        

   بلند «بيداد» بکش  جنگل، قلم دردست ديوان است</